تابستان ۱۳۵۴، در خیابان جمهوری، یک ورقِ بزرگِ رنگی از دیوار سینما بیرون زده بود. قرمزِ سنگین، فیروزهایِ تیز و چهرهای که نه عکس بود و نه کاملاً خیال؛ ستاره پیش از شروع فیلم، جای خود را در شهر پیدا کرده بود.
عنوان باید از دلِ صحنه بیرون بیاید
آن پوسترها فقط خبرِ اکران نمیدادند. حروفِ عنوان، زاویهٔ نگاه و لکههای رنگ، وعدهٔ داستان را میساختند؛ چاپخانه هم با هر جابهجاییِ کوچکِ مرکب، نسخهای تازه از همان وعده روی کاغذ میگذاشت.